close
دانلود آهنگ جدید
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
داستان کوتاه/مفضل و امام صادق

داستان کوتاه/مفضل و امام صادق

داستان آموزنده داستان آموزنده مفضل و امام صادق داستان خنده دار داستان عاشقانه داستان عبرت آموز داستان های ایرانی داستان های ایرانی و دلنشین داستان های خنده دار داستان های زیبا و عاشقانه داستان های عاشقانه داستان های عبرت آموز داستان های مذهبی داستان های پر معنی داستان های پند آموز داستان های کوتاه اخلاقی داستان های کوتاه عرفانی داستان پندآموز مفضل و امام صادق داستان کوتاه مفضل و امام صادق

داستان مفضل و امام صادق مفضل بن قیس، سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد. یک روز در محضر امام…

نقشه سایت

خانه
خوراک

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 1100 کل نظرات : 736 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 7628 آمار بازدید
    بازدید امروز : 1 بازدید دیروز : 326 ورودی امروز گوگل : 0 ورودی گوگل دیروز : 17 آي پي امروز : 0 آي پي ديروز : 46 بازدید هفته : 909 بازدید ماه : 3,973 بازدید سال : 67,257 بازدید کلی : 2,599,687 اطلاعات شما
    آی پی : 54.198.234.111 مرورگر : سیستم عامل : امروز : شنبه 08 خرداد 1395

    آرشیو

    تبلیغات

    تبلیـغات

    داستان کوتاه/مفضل و امام صادق

    داستان کوتاه/مفضل و امام صادق

    داستان مفضل و امام صادق

    مفضل بن قیس، سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد. یک روز در محضر امام صادق، لب‏ به شکایت گشود و بیچارگی های خود را مو به مو تشریح کرد: فلان مبلغ‏ قرض دارم، نمی دانم چه جور ادا کنم، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ ندارم، بیچاره شدم، متحیرم، گیج شده‏ام، به هر در بازی می‏روم به رویم‏ بسته می‏شود. در آخر از امام تقاضا کرد درباره‏اش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از کار فرو بسته او بگشاید.

    داستان کوتاه/مفضل و امام صادق

    داستان مفضل و امام صادق

    مفضل بن قیس، سخت در فشار زندگی واقع شده بود. فقر و تنگدستی، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد. یک روز در محضر امام صادق، لب‏ به شکایت گشود و بیچارگی های خود را مو به مو تشریح کرد: فلان مبلغ‏ قرض دارم، نمی دانم چه جور ادا کنم، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ ندارم، بیچاره شدم، متحیرم، گیج شده‏ام، به هر در بازی می‏روم به رویم‏ بسته می‏شود. در آخر از امام تقاضا کرد درباره‏اش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از کار فرو بسته او بگشاید.

    امام صادق به کنیزکی که آنجا بود فرمود: برو آن کیسه اشرفی که‏ منصور برای ما فرستاده بیاور. کنیزک رفت و فورا کیسه اشرفی را حاضر کرد. آنگاه به مفضل‏ بن قیس فرمود: در این کیسه چهار صد دینار است و کمکی است برای‏ زندگی تو.

    - مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود، مقصودم فقط خواهش‏ دعا بود.

    - بسیار خوب ، دعا هم می‏کنم . اما این نکته را به تو بگویم، هرگز سختی ها و بیچارگی های خود را برای مردم تشریح نکن، اولین اثرش این است‏ که وانمود می‏شود تو در میدان زندگی زمین خورده‏ای و از روزگار شکست‏ یافته‏ای. در نظرها کوچک می‏شوی. شخصیت و احترامت از میان می‏رود.

    منبع: داستان راستان، استاد شهید مطهری


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    ورود کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد